نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچولو

مسجد و نماز

یکی از بازیهایی که مدتها من رو سرگرم میکنه نماز خوندنه که خیییییییییییلی دوست دارم. البته این کار مامان رو هم برای مدتی سرگرم میکنه میدونید چرا؟!! چون با سجاده ها و چادرهای متفاوت نماز میخونم بعضی وقتها تا 5 تا سجاده هم باز میکنم و 3 ،4 تا چادر از توی کمد برمیدارم. مسجد رفتن رو هم خیلی دوست دارم. به محض شنیدن اذان باید همه نماز بخونن و من به اونها میگم "الله کن آقاهه اذان میگه" مامانم میگه یه نماینده ستاد امر به معروف توی خونه داریم آخه به محض اینکه یه لحظه چادر مامان توی ماشین از سرش بیفته میگم " افتاد افتاد !!!" این عکس قبل از رفتن به مسجد گرفته شده من دوس دارم مثل مامان چادر با روسری سر کنم و کیف دستم بگیرم. وقتی چادر سر میکنم خیل...
26 شهريور 1392

20 و 21 ماهگی

همین که هر دوماه یکبار آپ میکنیم شاهد این مطلب است که چقدر تو سال جدید شیطون تر شدم و آنقدر کار مامان بیشتر شده که فرصتی برای وبلاگ نویسی نیست و اگر وقتی باشه ترجیح میده که مطالعه کنه البته اگه من بذارم و تمام کتابهای مامان به نقاشیهای من مزین شده! آخرین روز 20 ماهگی 92/2/21 به مشهد مقدس سفر کردیم و یکبار دیگه هواپیما و بیداری و شیطنت من تا مقصد. با اینکه پرواز ساعت 9 شب بود ولی یک لحظه هم پلک روی هم نذاشتم. اصلاً چرا آدم باید با خوابیدن فرصتها رو از دست بده!! تو حرم هم زیارت کردم (هر دری میدیدم میگفتم بوس) هم آب بازی کردم (هر حوضی میدیدم میگفتم "زهرا آب بخوره" و این اولین جمله کامل من بود) با بچه ها حسابی بازی کردم (دومین جمله ای که گفت...
21 خرداد 1392

نوروز 92 در یک نگاه ...

سال 1392 ششمین سالی است که مامان و بابا در کنار هم هستند و به جزء سال اول بقیه سالها هنگام تحویل سال در مسجد مقدس جمکران بودند و این دیگه داره به یک رسم تبدیل میشه و البته دو سال اخیر من هم به جمعشون اضافه شدم.   روز پنجم عید رفتیم به سمت خطه سرسبز شمال، شهرهای لاهیجان و رشت و فومن و بندر انزلی و زیبا کنار دیدن دریا برای اولین بار، هم برام جالب بود و دوست داشتم آب بازی کنم و هم بدون مامان و بابا به دریا نزدیک نمیشدم و میترسیدم.  چه لذتی داشت کنار ساحل شن بازی آنقدر نرم بود که حیف بود چند تا حرکت ژیمناستیک اجرا نکنم! توی بندر انزلی برای دیدن لانه سازی مرغ های دریایی قایق سواری هم کردم با این لباس مسخره، تن...
12 ارديبهشت 1392

اسباب کشی

اسباب کشی توی آخرین ماه سال هم حکایتی دارد. البته غیبت دو ماه و 8 روز فقط بخاطر اسباب کشی نبود بلکه بی اینترنتی هم مزید بر علت شده بود. اسباب کشی برای من که خیلی جالب و هیجان انگیز بود و اسباب کنجکاوی حسابی فراهم شده بود. بعضی وقتها مامان یه کارتون رو دوبار یا سه بار پر میکرد! چون من هر بار خالیش میکردم. جاهایی که قبلاً از دستم در رفته بود و نتونسته بودم برم، از سرگرم کار بودن مامان استفاده کردم و رفتم ... به همین راحتی ... کلاً من توی کارهای آمادگی جسمانی خیلی حرفه ای عمل میکنم. با اینکه مامان آخرین چیزهایی که جمع کرد اسباب بازیهای من بود اما من علاقه داشتم که برم توی کارتون بشینم و مدتها سرگرم کارتون بازی میشدم. وقتی ...
10 ارديبهشت 1392

دَرخ...

یکی از چیزهایی که همون روزهای اول ورودمون به خونه جدید توجه من رو به خودش جلب کرده بود، وسیله ای بود که قبلاً چون توی پاسیو بود من خیلی باهاش آشنا نبودم. وقتی مامان اون رو روشن میکنه من خیلی خوشم میاد و سرم رو میچسبونم بهش و میگم: دَرخ (چرخ) ...
10 ارديبهشت 1392

همه دندانهای من

به خاطر پیش لرزه ها و پس لرزه های اسباب کشی نشد از 17 و 18 و 19 ماهگی بگم. بالاخره در 17 ماهگی 16 تا دندون تموم شد و من خیلی بچه خوش دندونی بودم، مامانم میگه اگه دائم لثه هات رو نگاه نمیکردم متوجه نمیشدم که دندون درآوردی عززززززززززززیزم. واکسن 18 ماهگی رو هم زدم و دو روزی میشلیدم و وقتی مینشستم باید دستم رو میگرفتن تا بتونم بلند بشم. روز اول که کلاً خوابیده بودم روی مبل و مامان ازم پذیرایی میکرد و بابا با بازی و فیلم و کارتون سرگرمم میکرد ... خدا رو شکر که مامان دیگه تصمیم گرفته که من رو برای چکاپ دکتر نبره ولی خودش دائماً من رو چک میکنه که خدای نکرده 1 میل از دور شکمم کم نشه! ...
10 ارديبهشت 1392

خانه جدید ... تجربه جدید

زمستون گذشته که اولین زمستون برای من بود چون کوچولو بودم چیزی از برف متوجه نمیشدم ولی امسال با ورود به خونه جدید با برف هم آشنا شدم. البته یه کم دچار سوء تفاهم شدم فکر کردم خوردنیه ...
10 ارديبهشت 1392

مسافر کوچولو

11 دیماه یکی دیگه از فرشته های آسمونی پاهای کوچولوش رو روی این زمین خاکی گذاشت تا یه سرنوشت دیگه رقم بخوره ... معرفی میکنم سامان کوچولو، پسردایی بنده خوش آمدی عزیزم پ.ن: دیر شد چون عکس نداشتم. ...
2 اسفند 1391

روشنتر از خاموشی

همیشه این داشته ها نیستند که باعث شادی و خنده میشن بعضی وقتها نداشته ها هم خاطره انگیز هستند. مثل همین چند روز پیش که به خاطر یه مشکل کوچولوی داخلی برقها رفت و من اولین خاموشی رو تجربه کردم. با وجود شمع هایی که مامان روشن میکرد و من فوت میکردم و باز مامان روشن میکرد و باز من فوت میکردم و ... و آن سایه های بزرگی که در اثر نور شمع از من و مامان درست شده بود، یه عالمه خندیدیم و بازی کردیم و لحظه شادی برامون رقم خورد. مامان: عزیزتر از جانم این رو بدون که همیشه خداوند رو بخاطر داشته ها و نداشته هایت شکرگذار باشی و بدون که داشته ها نعمت اند و نداشته ها حکمت، پس بر داشته هایت مغرور و دلبسته نشو که ممکن است لحظه ای دیگر نباشند و بر نداشته ها...
28 دی 1391